فرياد

صدايی می آيد مثل صدای موتور گازی - چشمهايم را باز ميکنم - هوا هنوز تاريک است - زنم و بچه ها هنوز خوابند- اول فکر می کنم شايد عده ای برای تفريح آمده باشند- صدايی ديگر که وابسته به صدای موتور گازی است بلند می شود- صدا آشناست - سريع از جا بلند می شوم- لعنتی ها - دوباره پيدايشان شد- چراغ قوه را بر می دارم- به طرف صدا می دوم - صداهای درهم می شنوم- چند نفر با هم حرف می زنند-  آرام به طرفشان می روم - پنج ، شش نفری می شوند - می ترسم - کمين می کنم- با خودم فکر می کنم بهتر است به مرکز اطلاع بدهم- آرام بر ميگردم - ولی زير پايم ناگهان خالی می شود و من به زمين می افتم- متوجه من شده اند- دنبالم می گردند- ولی صدای موتور گازی اجازه نمی دهد به خوبی جای مرا تشخيص دهند- فکر می کنم پايم شکسته باشد- درد شديدی دارم - با هر جان کندنی که هست بلند می شوم - راه رفتن برايم دشوار است - احساس می کنم چيزی به من نزديک می شود - سعی می کنم سريعتر بروم ولی درد پا امانم نمی دهد- هر چه تقلا می کنم جز درد و چند قدم کوتاه پيشرفت، چيزی عايدم نمی شود- دوباره زير پايم خالی می شود- سکندری می خورم - صدای پايي می آيد - صدای پا می دود- من چراغ قوه را روشن می کنم - يک نفر پيدايش می شود- چراغ قوه اش را روشن می کند - نه ريش دارد و نه سبيل - سر و کله ديگري پيدا می شود - بالای سرم ايستاده اند - آن يکی می گويد بالاخره پيدايش کرديم - اين همانی بود که دفعه قبل مزاحم شد - تقريبا می شناسمشان - يکيشان به طرف من می آيد - من همانطوری که افتاده ام می خزم - دنده هايم درد می کند - به پايم فشار می آورم - تازه يادم می افتد که درد می کند - دستی کتفم را می گيرد و می گويد کجا؟! - من ساکتم و از درد به خود می پيچم - دست ديگری آن يکی کتفم را می گيرد - از جا بلندم می کنند - صدای موتور گازی ديگر قطع شده - کشان کشان تا کنار وانت می برندم - به داخل وانت هلم می دهند و يکی بالا می آيد و با طناب دستهايم را می بندد - چشمهايم را هم می بندند - ماشين حرکت می کند- کمی بعد وانت می ايستد و من را هم به بيرون می کشند - روی زمين افتاده ام و لام تا کام چيزی نمی گويم - نمی دانم چکار بايد بکنم - موتور گازی روشن می شود - صدای حرف زدن يکی نفر را خيلی گنگ و نا مفهوم می شنوم - نمی دانم چه می گويد - صدای موتور گازی زيادتر می شود - نزديک نر می شود - بازهم نزديک تر - لرزشش را روی پاهايم حس می کنم - پايم می سوزد - درد می گيرد - بيشتر - بيشتر - بيشتر - آنقدر که درد شکسن پايم در مقابلش هيچ است - من ديگر تحمل ندارم فرياد می کشم - فرياد - فرياد - پايم ديگر درد نمی کند - درد قطع می شود - موتور گازی هم دور می شود - صدايش قطع می شود - صدايی می گويد اين هم برای اينکه ادب شوی -!  به من می گويد - کمی سرگيجه دارم - آرام آرام احساس می کنم يک کوه را روی پايم هل می دهند - پايم درد نمی کند - احساس کوفتگی دارم - شديد - شديدتر - خلی شديد تر - سعی می کنم يک پايم را تکان دهم ولی خيلی سبک شده - آن يکی هم همينطور - چيزی حس نمی کند - انگار نه انگار - پايم نيست - آن يکی هم نيست - پلک هايم سنگين می شود - سنگين و سنگين و سنگين ... - چند ساعتی بی هوش بودم نمی دانم چند ساعت - يادم می آيد که من ديگر پا ندارم - پايم قطع شد - مثل کاج ها و افراها و بلوط ها و سپيدارها - قطع شد و من مثل هميشه نتوانستم هيچ کاری بکنم - تنها صدای قطع شدنشان را گوش دادم ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خدا...... 

من لبريزم از صداي موتور گازي ها و شكستن ها و افتادن ها و كشيدن ها و بردن ها ...

 و تو لبريزی از فرياد کمک من

کمک ...

کمک ...

کمک ...

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
mandana

ا؟ پس تو زن و بچه هم داشتی و ما نمی دونستيم؟ انگار اين عادت ازدواج بدون خبر کردن دوستان تو فاميل شما رسمه؟؟؟

major

خيلی سنگين بود

samira

سلام حميدَ. من تازه فهميدم که اين ويلاگ توء. اما چرا انقدر دير به دير مينويسي سرباز؟ بريم برگرسعيد:)

شاه راه

سلام.ما جبهه طبيعت ایم!شما چی؟راستی چقدر دیر به دیر بلاگ تون رو تحویل می گیرید؟!