earthsoldier

پريشانی های يک سرباز (۱۰)

این عکس را ببینید.


اینجا جزیره قشم است. جایی که خیلی از ما برای تفریح به آنجا رفته ایم و خیلی دیگر بدمان نمی آید تا برای چند روزی در آنجا خوش بگذرانیم.
و حالا این عکس را ببینید.


اینجا هم جزیره قشم است. روستای "لافت". به این گودال هایی که می بینید "چاه های طلا" می گویند. فقط کافیست به آب داخل چاه ها نگاه کنید تا حالتان به هم بخورد. ولی در همان حالی که شما سعی می کنید به سرعت از آن محیط آلوده و متعفن دور شوید، دختر بچه ای با یک کوزه از کنار شما می گذرد. به او خیره می شوید. در کمال ناباوری می بینید که به طرف چاه ها می رود. کوزه اش را در آب یکی از گودال ها فر می برد. در حالی که منتظر پر شدن کوزه اش است به ردپاهای بی شمار سگ ها در اطراف چاه ها خیره شده است. کوزه پر شده و دختر بچه قصد بازگشت دارد. اگر جلویش را بگیرد و بپرسید این آب را برای چه می خواهی؟ به شما خواهد گفت می خواهیم از آن بخوریم.


ممکن است باورش سخت باشد، ولی  واقعیت دارد. آب بزرگترین مشکل مردمی است که دورتادورشان را آب فراگرفته. برای آن ها آب شیرین یعنی طلا.
کمتر از هفتاد کیلومتر آن طرف تر، درست روی همین آبسنگ مرجانی که رویش ایستاده ای با مردمی برخورد می کنی که در پاساژها و بازارها در به در به دنبال خرید بهترین ها هستند. برای اجاره هر اتاق 2 تخته شبی 40 هزار تومان پول می دهند. در سلف سرویس "رستوران نعیم" شام می خورند و آخر کار هم با خرید 5-6 کارت سبز اضافه و پرداخت چندین هزار تومان برای اضافه بار، سوار بر طیاره می شوند و تمام!
اما دختر بچه هر روز به آسمان نگاه می کند. فکر نکنید که دنبال هواپیما می گرده؛ نه جونم چشمش "تو نخ ابره که بارون بزنه "

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - سرباز زمين