earthsoldier

نوستالژی یک باغچه کوچک

یادش به خیر. سه ماهی بیشتر از خدمت سربازی ام نمانده بود. معمولا هر چه سربازها به اواخر خدمتشان نزدیک می شوند، از وظایف و مسئولیت هایشان کم می شود. چون همه کارها را به سربازهای جدیدتر سپرده می شود. من هم به همین شکل، فقط مدیریت و هماهنگی اون بخشی که در آن کار می کردم با من بود. اواخر زمستان، یگان خدمات و پست مهندسی به تکاپو افتاده بودند. باید هر چه سریعتر باغچه ها را برای بهار آماده می کردند. یادتان نرود! بارزترین خصوصیت پادگان های نظامی داخل شهر (و بعضا خارج شهر) فضای سبز وسیعشان است.

باری، من و دو نفر از هم خدمتی ها، تصمیم گرفتیم تا به جای وقت گذرانی بی خودی، قطعه زمینی که روبروی اتاقمان بود را به باغچه تبدیل کنیم. البته گویا این قطعه زمین قبلا هم به عنوان باغچه از بقیه محوطه جدا شده بود. چون چند درخت در آن وجود داشت که یکی از آن ها به خاطر کمبود آب، شدیدا در معرض خطر بود.

با کمی برآورد نیازمندیهای این زمین برای تبدیل به باغچه را لیست کردیم. فرمانده را در جریان گذاشتیم. بهترین جوای که می شد شنیدیم. "هر کاری دلتان می خواهد  بکنید!"

خاک احتیاج داشتیم. سری به سرگروهبان پست مهندسی زدیم و با ورود از در رفاقت! از او خواستیم به ما کمی خاک بدهد. خوشبختانه در قسمتی از پادگان خاکبرداری بود و از راننده لودر خواستیم برای ما یک قاشق خاک به داخل یگان بیاورد. حالا بماند که چطور یک لودر با قاشق پر از خاک را از یک سر پادگان به سر دیگر آوردیم که قضیه ای مفصل و خنده دار دارد!

خاک جور شد. آب هم که جور بود. از همان اول یک شیر آب وسط زمین بود. فقط باید کمی لوله را بلندتر می گرفتیم. با سربازی که لوله کش پادگان بود رفیق بودیم. مشکل را برایمان حل کرد.

کود، بذر چمن، چند شاخه رز، یکی دو تا نهال و بیل و کلنگ هم که از باغبان پادگان باید می گرفتیم. راضی شدیم تا در قبال جابجا کردن کودهایش با ماشین چند گونی کود و بذر چمن و چند شاخه گل و نهال بگیریم. سری به یگان زدیم. پیدا کردن ماشین کاری نداشت، چون ما در یگان ترابری خدمت می کردیم و من هم منشی ارشد یگان بودم. سوار یکی از ماشین های بدون راننده شدیم. استارت زدیم و راه افتادیم. هنوز صد متر هم نرفته بودیم که ماشین خاموش کرد. بنزین تمام شد! چهار لیتری به دست، بدو بدو رفتیم سراغ پمپ بنزین. بنزین را ریختیم داخل باک و استارت زدیم. ای بابا! باطری خالی کرده بود. عجب لگنی برداشته بودیم و خبر نداشتیم!! با کلی بدبختی ماشین را روشن کردیم و بعد از جابجا کردن کودها باغبان، گونی های کود خودمان و بقیه قضایا را بردیم داخل یگان و دست به کار شدیم. ظهر شده بود. با کمک چند سرباز جدید، سریع خاک را صاف کردیم. برای هدایت آب هم کلی طرح ریختیم تا آب به همه نقطه ها یکسان برسد. آبیاری کردیم و رفتیم تا فردا.

فردای آنروز بعد از آمار افتادیم به جان بذرها و نهال ها. همه را کاشتیم. یکی از بچه ها هم بذر سبزی آورده بود. همه را کاشتیم! وجب به وجب خاک پر بود از سبزی و چمن و علف و گل و گیاه!

از آن روز کارمان شده بود آبیاری و رسیدگی به این باغچه. دورش را فنس کشیدیم و تحت تدابیر شدید امنیتی! از آن حفاظت می کردیم.

آرام آرام باغچه سبز شد. سبزی ها و چمن ها سر بیرون آوردند. گلها غنچه آورده بودند و سرتاسر باغچه، پر شده بود از بته های سیب زمینی ترشی. هر روز رستنی های تازه ای در باغچه پیدا می شدند. آن درختی که در حال خشک شدن بود، جوانه زده بود. به خودمان می بالیدیم. از این که توانسته بودیم تکه زمینی خشک را تبدیل به بهشتی کوچک کنیم. اغراق نمی کنم. آن تکه زمین برای ما حکم بهشتی کوچک را داشت.

یک روز فرمانده یگان به اتاق ما آمد. اتاق ما در قسمت جنوبی یک پارکینگ و تعمیرگاه بزرگ بود و اتاق فرمانده یگان در قسمت شمالی بود. فاصله اتاق ما و اتاق فرمانده بسیار زیاد بود، به همین خاطر به ندرت فرمانده به اتاق ما می آمد. همین که چشمش به باغچه افتاد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد. باور نمی کرد که این همان زمین خشک است. کلی خوشحال شد و قول یک تشویقی حسابی را گرفتیم!

بعد از اینکه از خدمت ترخیص شدم، گاهی اوقات به بهشت کوچکمان فکر می کردم. آنقدر دلم تنگ می شد که دوست داشتم خودم را به پادگان برسانم و ساعتها زیر سایه درختهایش بنشینم. ولی افسوس که من دیگر حق ورود به پادگان را ندارم.

شاید این تنها اتفاق دوران خدمتم بود که از ته دل احساس خدمتگزاری کردم. خاطره اش هیچگاه از ذهنم پاک نمی شود. نه تنها از ذهن من، بلکه مطمئنم از ذهن دوستانم (سربازان رضا مهری و مهدی ملکی) هم هرگز پاک نخواهد شد. و شاید سالها بعد، در جایی، روزی، اگر ما سه نفر به هم رسیدیم، اولین خاطره ای که از آن صحبت کنیم، همین خاطره باشد.

بهشت فراموش نشدنی است...

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦ - سرباز زمين