earthsoldier

پریشانی های یک سرباز

کوچه ما خیلی کوچک است. فقط چهار ساختمان دارد. حتی اسم هم ندارد. کوچکتر که بودم، یکبار طول و عرضش را گرفتم البته با قدم! عرضش 5 قدم (یعنی 5/2 قدم تا مرکز جوی آب وسط کوچه!!) طولش هم سیزده قدم (البته الان کمتره چون من قد کشیده ام!!)
کوچه ما یک جورایی مثل «زمان حال» میمونه! یعنی تا واردش بشی تموم میشه!! قبل از اینها خیلی سرسبزتر بود. سر کوچه دو تا باغچه بزرگ پر از درخت و بوته بودند و یک درخت دیگر هم که از همه پیرتر بود اول کوچه کنار دیوار خانه همسایه. اما زمان گذشت و انتهای اتوبان امام علی با ابتدای کوچه سرسبز ما یکی شد. اتوبان آمد و درخت ها را بلعید. اصلاً اتوبان و جاده باعث سریعتر انجام شدن کارها می شوند. همانطوری که باعث می شوند زودتر به محل کار برسیم، باعث می شوند زودتر تخریب کنیم، بکشیم، ریشه کن کنیم. ما، توسعه شهری را با لرزش های مدام خانه مان احساس کردیم. هر روز غلتک ها خاک را می کوبیدند و کل محل را بیه حالت ویبره در می آوردند! همه می لرزیدیم. خانه ها، آدم ها، ماشین ها و...
باری. درختهای سر کوچه بدون خداحافظی رفتند و به جایشان یک مهمان ناخوانده آمد. یک دیوار بتنی کوتاه. فقط یکی از درخت ها مانده. همان درختی که چسبیده به دیوار همسایه است. همان درختی که خیلی ها دوست دارن قطعش کنند تا ماشینان را راحت تر داخل کوچه بیاورند. یکبار به یکیشان گفتم: باید بیشتر تمرین رانندگی بکنی، درخت را بهانه نکن!
درخت های بیچاره. هیچوقت اعتراض نمی کنند. فکر کنم اگر زبان داشتند هم اعتراض نمی کردند. به آدم ها اجازه می دهند هر بلایی که دلشان می خواهد سر آنها بیاورند. گاهی وقتها وسوسه می شوم تا از روی فنس ها بپرم و بروم روی دیوار چندتا درخت نقاشی کنم. نه به خاطر اینکه ظاهر کوچه را قشنگ تر کنم ها، نه. یکی به خاطر اینکه همسایه ها یادشان بیاید که تا همین پارسال اینجا درختانی بود که هر روز صبح وقتی که وارد کوچه می شدیم به ما سلام می کردند. دومین دلیلی که برای نقاشی کردنم دارم هم این است که درخت پیر محله ما احساس تنهایی نکند. تا جای دوستانش را خالی نبیند و غصه بخورد.
ممکن است فکر کنید دیوانه شده ام. یا اینکه از وقت خوابم گذشته یا دارم رمانتیک بازی در میاورم. ولی واقعیت این است که درخت ها، حضور هم نوع خودشان را احساس می کنند. نسبت به تغییرات واکنش نشان می دهند و معنای محبت را به خوبی می دانند.
بالاخره یک روز این کار را می کنم. از روی فنس ها می پرم و نقاشی ام را می کشم. «پیرمرد» تنهاست...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥ - سرباز زمين