earthsoldier

پريشانی های يک سرباز ۲

پنج شنبه و جمعه با یک سری منجم، برای ستاره شناسی رفته بودیم کویر. شب بود و کنار آتش جمع بودیم و من هم برای خودم خاوت کرده بودم . البته در جمع! ناگهان یک عقرب زرد تقریبا هفت هشت سانتی متری از کنار دستم رد شد و تا کنار آتش رفت. کلی از جا پریدم و بقیه را مطلع کردم. هول و ولا افتاد توی بچه ها. و یکی از بچه ها از ترسش سریع عقرب بی نوا رو کشت. همه یک نفس راحت کشیدیم. توی چادر وقتی که برای خواب آماده می شدم یک فکر آزارم می داد. اون هم این بود که آیا ما حق داشتیم که اون عقرب رو بکشیم یا نه؟

ما سرزده به خونه اون رفته بودیم و کشته بودیمش! چقدر ما انسان ها موجودات خودخواهی هستیم. همه چیز رو برای خودمان می خواهیم. شاید اگر اینطور نبود، ما هنوز هم خیلی چیزهایی که الان فقط اسمشون رو می شنویم (مثل شیر ایرانی و یوزپلنگ) به چشم می دیدیم!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥ - سرباز زمين