earthsoldier

پريشانی‌های يک سرباز (۴)

خدا رحمت کنه سهراب سپهری رو! می گفت:

« باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود»

اما شرایط زندگی من و خانواده ام یک کمی با سهراب سپهری فرق میکنه. البته ما هم توی نقطه برخورد زندگی می کنیم اما نه نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه. بلکه تو نقطه برخورد « اتوبان امام علی و خیابان نظام آباد و خیابان اردیبهشت!»

محله ما خیل کوچیکه. البته از لحاظ مساحت ولی از نظر جمعیت جانداران خیلی هم بزرگه. توی محله ما جانداران زیادی زندگی می کنند. انواع گیاهان مثل همون تک درخت پیری که تو یادداشت قبلی نوشتم. انواع حشرات مثل سوسک و پشه و مگس، انواع خزندگان مثل مارمولک، انواع پرندگان مثل کلاغ و یاکریم و گنجشک، انواع پستانداران مثل موش و گربه (البته اخیراً یک مورد سگ هم گزارش شده!) و بعد از همه  گونه منحصر به فرد این منطقه که اسمش را گذاشته اند «انسان» ، مثل ما و همسایه هامون!

این اکوسیستم جالب همه و همه در کنار هم یک زندگی مسالمت آمیز رو ادامه می دادن تا اینکه زد و چند روز پیش یک اتفاقی افتاد.

مدت ها قبل (حدودا یکسال پیش) بنا بر نظریه مادرم ما چند تا گلدون گل مصنوعی گذاشتیم بیرون پنجره که به ساختمان نما بده. یک جفت یاکریم عاشق هم که تازه زندگی مشترکشان را شروع کرده بودند، از ماه عسل برگشتند و آمدند پشت همین گلدون ها آشیانه مهر و محبتشون رو برپا کردن. زمان گذشت و ما متوجه شدیم که بله آقای یاکریم داره پدر میشه و سر و کله دوتا تخم ریزه میزه توی لونه پیدا شده. جوجه ها از تخم بیرون آمدند و دردسرهای آقای پدر زیاد شد. جوجه های بی نوا تپ و تپ از لونه می افتادند پایین. بیچاره ها سه طبقه رو سقوط می کردند و می افتادند روی ماشین همسایه. باری ما هم شده بودیم یک چیزی تو مایه های آسانسور! هی برو پایین این ها رو بیار بالا. تااینکه جوجه ها بزرگ شدن و به دلشون هوای حوا زد و رفتن! مدتی لونه خالی بود تا اینکه سروکله یک یاکریم که فکر کنم یکی از همون جوجه ها بود پیدا شد و دست زنش رو گرفت و آمد تو خونه پدری ساکن شد. طبق رسم پدری هم دوتا دونه تخم کوچولو توی لونه ظاهر شد! چند روزی گذشت و اهل منزل ما شصتشون خبردار شد که تخم ها همینجوری توی لونه هستن و نه از پدر خبری هست و نه از مادر. جلسه شورای حل اختلاف و ارائه راهکار در خانه تشکیل شد و علل احتمالی این واقعه بررسی شد و تخم ها تا پیدا شدن قیم صالح و قانونی، زیر شوفاژ خانه ما در دمای 5/37 درجه مصادره شدند!

- یکی گفت این جوجه ها احتمالاً سر راهی هستن و مادر و پدرشون از هم طلاق گرفتن و نه مادره زیر بار رفته نه پدره که از اون ها نگهداری بکنه!

- یکی دیگه گفت فکر کنم اینها بچه های ناخواسته باشن و پدرو مادر هم دیدن که هنوز دیر نشده، خودشون رو خلاص کردن.

- نظریه بعدی احتمال سر راهی بودن جوجه ها رو قوی تر کرد! و اون  صیغه ای بودن مادر جوجه ها بود!

خلاصه نظرات یکی پس از دیگری پاشیده می شد! تا اینکه کمی هم رفتیم تو مایه های اکشن و خشونت! راستش کلاغ های محله ما خیلی باحالن! از سوسک و موش گرفته تا یاکریم وگربه، همه رو حریفن. و تازه حریفهاشون رو هم قورت میدن! یعنی حیوون بی نوا رو بر می دارند و میان رو پشت بوم خونه های ما نوش جون می کنن! البته تا حالا گزارشی از حمله به آدم های منطقه منتشر نشده ولی از این جماعت سیاه پر هیچ چیزی بعید نیست. چون جدیداْ جکعیت منطقه چند نفری کم شده! اینقدر کلاغ های محل ما پر رو هستن که تو روز روشن حیوونای دیگه رو می گیرن و جلوی چشم آدمای محل می خورن. یه قیافه حق به جانبی هم میگیرن که نگو و نپرس!!

خلاصه بعد از کلی بحث و جدل بهاین نتیجه رسیدیم که به جای نسبت دادن صفات حیوانی به یاکریم ها! یه کمی واقعی تر فکر کنم. خلاصه به این نتیجه رسیدیم که یاکریم های بی نوا یا توسط کلاغ ها خورده شدن یا توسط گربه ها. البته احتمال خورده شدن توسط کلاغ ها بیشتره چون گربه های محل ما فقط توی جفت گیری ید طولایی دارن!!!

باری، تخم های بی نوا هنوز زیر شوفاژ خونه ما هستند و جاشون امن امنه. کار ما هم از صبح تا شب شده گشت زدن برای پیدا کردن یه لونه یاکریم تا برای این طفل معصوم ها پدرخوانده و مادر خوانده پیدا کنیم.

حالا شما هم لطف کنید بی زحمت اگر دور و بر خودتون یه لونه یاکریم دیدید به من هم یه خبر بدید و خونواده ای رو از نگرانی در بیارید!!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥ - سرباز زمين

پریشانی های یک سرباز

کوچه ما خیلی کوچک است. فقط چهار ساختمان دارد. حتی اسم هم ندارد. کوچکتر که بودم، یکبار طول و عرضش را گرفتم البته با قدم! عرضش 5 قدم (یعنی 5/2 قدم تا مرکز جوی آب وسط کوچه!!) طولش هم سیزده قدم (البته الان کمتره چون من قد کشیده ام!!)
کوچه ما یک جورایی مثل «زمان حال» میمونه! یعنی تا واردش بشی تموم میشه!! قبل از اینها خیلی سرسبزتر بود. سر کوچه دو تا باغچه بزرگ پر از درخت و بوته بودند و یک درخت دیگر هم که از همه پیرتر بود اول کوچه کنار دیوار خانه همسایه. اما زمان گذشت و انتهای اتوبان امام علی با ابتدای کوچه سرسبز ما یکی شد. اتوبان آمد و درخت ها را بلعید. اصلاً اتوبان و جاده باعث سریعتر انجام شدن کارها می شوند. همانطوری که باعث می شوند زودتر به محل کار برسیم، باعث می شوند زودتر تخریب کنیم، بکشیم، ریشه کن کنیم. ما، توسعه شهری را با لرزش های مدام خانه مان احساس کردیم. هر روز غلتک ها خاک را می کوبیدند و کل محل را بیه حالت ویبره در می آوردند! همه می لرزیدیم. خانه ها، آدم ها، ماشین ها و...
باری. درختهای سر کوچه بدون خداحافظی رفتند و به جایشان یک مهمان ناخوانده آمد. یک دیوار بتنی کوتاه. فقط یکی از درخت ها مانده. همان درختی که چسبیده به دیوار همسایه است. همان درختی که خیلی ها دوست دارن قطعش کنند تا ماشینان را راحت تر داخل کوچه بیاورند. یکبار به یکیشان گفتم: باید بیشتر تمرین رانندگی بکنی، درخت را بهانه نکن!
درخت های بیچاره. هیچوقت اعتراض نمی کنند. فکر کنم اگر زبان داشتند هم اعتراض نمی کردند. به آدم ها اجازه می دهند هر بلایی که دلشان می خواهد سر آنها بیاورند. گاهی وقتها وسوسه می شوم تا از روی فنس ها بپرم و بروم روی دیوار چندتا درخت نقاشی کنم. نه به خاطر اینکه ظاهر کوچه را قشنگ تر کنم ها، نه. یکی به خاطر اینکه همسایه ها یادشان بیاید که تا همین پارسال اینجا درختانی بود که هر روز صبح وقتی که وارد کوچه می شدیم به ما سلام می کردند. دومین دلیلی که برای نقاشی کردنم دارم هم این است که درخت پیر محله ما احساس تنهایی نکند. تا جای دوستانش را خالی نبیند و غصه بخورد.
ممکن است فکر کنید دیوانه شده ام. یا اینکه از وقت خوابم گذشته یا دارم رمانتیک بازی در میاورم. ولی واقعیت این است که درخت ها، حضور هم نوع خودشان را احساس می کنند. نسبت به تغییرات واکنش نشان می دهند و معنای محبت را به خوبی می دانند.
بالاخره یک روز این کار را می کنم. از روی فنس ها می پرم و نقاشی ام را می کشم. «پیرمرد» تنهاست...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥ - سرباز زمين

داوطلبان را چه مي شود؟

زماني که براي اولين بار در يک سازمان غير دولتي - که طرفدار محيط زيست بود - عضو شدم، تنها 16 سال داشتم. سال ها از آن روز مي گذرد و هميشه خاطره آن روز در ذهن من باقيست. با گذشت زمان هم من رشد کردم، هم دوستان داوطلب ديگرم و هم سازمان. رشد ما داوطلبان به گونه اي بود که روز به روز به فعاليت در زمينه محيط زيست علاقه بيشتري پيدا مي کرديم و يا بهتر بگويم، تعصب بيشتري پيدا مي کرديم. اما سازمان در جهتي ديگر رشد کرد. سازمان روز به روز بزرگتر و بزرگتر شد. پخته تر و پخته تر شد. براي همه تبديل به يک الگو شد. روز به روز پروژه ها و سفارشات بيشتري وارد سازمان شد. حالا ديگر سازمان حق انتخاب داشت و مي توانست به اصطلاح خودمان براي ديگران کلاس بگذارد و خيلي پيشنهادها را رد کند. اما ناگهان با تعويض يک مدير عامل، همه چيز از هم پاشيد. سازمان مانند هواپيمايي که در اوج هزاران پايي ناگهان تمامي قواي محرکه اش از کار بيافد با سرعت بسيار زيادي در سرازيري سقوط افتاد. دعواها شروع شد. هرکس سهم خودش را از سازمان مي خواست. يعني رفتن يک نفر اينقدر مهم بود؟

ديگر فعاليتي انجام نشد و همه انرژي افراد صرف دعواهاي      بي پايان مي شد. همه به فکر خروج از اين چالش بودند. همه  مي خواستند اوضاع به حالت عادي بازگردد. همه حيات دوباره سازمان را مي خواستند. من هم يکي از آن ها بودم.

يکبار نگاهي به بروشور معرفي سازمان انداختم. اهداف را براي يک بار ديگر نگاه کردم. فکر مي کنم به اشکال کار پي بردم. اشکال کار آنجا بود که سازمان با هدف تلاش در جهت حفظ و احياي محيط زيست تأسيس شده بود اما در عمل اين محيط زيست بود که در جهت حفظ و بقاي سازمان تلاش مي کرد!

متأسفانه اين ديدگاه در بسياري از سازمان هاي غير دولتي وجود دارد. سازمان ها آنقدر براي بقا و اعتلاي نامشان تلاش مي کنند که موضوع اصلي را پاک فراموش مي کنند. در صورتيکه به نظر من خود سازمان در مقابل هدفش بسيار نا چيز است. مثلا هدف من از عضويت در سازمان فعاليت زيست محيطي بود. حال که سازمان به دلايلي قادر به انجام فعاليت نيست، آيا من بايد تمام فعاليت هايم را تعطيل کنم؟ خنده دارد نيست؟

دوستان من تلاش بسيار زيادي کردند تا سازمان ما دوباره پا بگيرد، اما متأسفانه اينطور نشد و آنجا بود که من تصميم گرفتم فعاليت هاي خودم را به صورت انفرادي دنبال کنم.

توصيه ام براي داوطلباني که اين سطور را مي خوانند هم همين است. سازمان هاي غير دولتي به عنوان وسايلي هستند که ما  مي توانيم با کمک آن ها به صورت جمعي  گروهي در جهت اهدافمان گام برداريم. آيا وقتي تشنه باشيم به خاطر نبودن ليوان از نوشيدن آب صرف نظر مي کنيم؟

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥ - سرباز زمين

«خرس برادر» انیمیشنی با مفاهیم زیست محیطی:

خرس ها هم عاشق می شوند!

در اين بازار فيلم ها و انيميشن هاي کودکان و نوجوانان، گاهي اوقات آثاري بسيار جالب توجه به چشم مي خورد. يکي از اين آثار قوي و عميق، انيميشني دو قسمتي به نام«خرس برادر»  (Brother Bear) مي باشد که قسمت اول آن در سال2004 توسط کمپاني والت ديسني (Walt Disney) روانه بازار شده و قسمت دوم نيز در سال 2006 توسط همين کمپاني توليد و عرضه شد. از نظر فني، وجه تمايز اين اثر با ساير آثار هم عصر خود، استفاده از تکنيک هاي قديمي ساخت تصاوير متحرک و عدم استفاده از رايانه و نرم افزارهاي موجود براي طراحي و حرکت بخشي شخصيت هاي کارتوني است. يعني سازندگان اين اثر رايانه ها را خاموش کرده و ترجيح دادند با با استفاده از کاغذ و قلم و طلق و ميز نور و... به خلق اين اثر بپردازند.

اما از نظر محتوايي، بايد گفت داستان اين انيميشن به تشريح زندگي سرخ پوستان، اعتقاداتشان و برخورد آن ها با طبيعت  مي پردازد. داستان قسمت اول از اين قرار است که پسري سرخ پوست به نام «کيناي» به همراه برادرش به شکار خرس رفته و برادر کيناي بر اثر حادثه اي  کشته مي شود. اين صحنه باعث مي شود کيناي از خرس ها متنفر شود و در صدد انتقامجويي  برآيد. او خرس را پيدا کرده و آن را مي کشد. اما روح مقدس (همان انرژي عظيمي که سرخ پوستان به آن معتقدند) او را تبديل به يک خرس      مي کند. زندگي کيناي بر اثر اين حادثه به کلي تغيير کرده و باعث آشنايي او با واقعياتي بيشتر از طبيعت مي شود. در اين ميان کيناي با بچه خرس با نمکي به نام «گودا» آشنا مي شود. گودا و کيناي با هم پيمان برادري مي بندند و در جستجوي مادر گودا راه هايي طولاني طي مي کنند. کيناي و گودا داستان      زندگي شان را براي هم تعريف مي کنند و هر دو از واقعيت مطلع مي شوند. گودا  مي فهمد که مادرش مرده است و کيناي مي فهمد که مادر گودا همان خرسي بوده که او براي انتقام برادرش کشته است. آنها به قبيله کيناي بر مي گردند و افراد قبيله با راهنمايي پيرشان، کيناي را شناخته و او را به شمايل جديدش به عنوان عضوي از قبيله قبول مي کنند.

نويسنده داستان با زباني بسيار ساده و قابل درک براي همه سنين، اعتقادات سرخ پوستان و در رأس همه آن ها احترام به طبيعت و حق حيات همه موجودات زنده را بازگو مي کند.

موضوع قسمت دوم نيز روابط اجتماعي و اخلاقي نسان هاست . روابطي چون ازدواج و پيمان دوستي. 

کيناي در زمان کودکي و آدم بودن! با دختري پيمان دوستي مي بندد و گردنبندي به او مي دهد. دختر هم پس از سال ها و با توجه به اينکه کيناي تبديل به خرس شده بود، اقدام به ازدواج با مرد ديگري مي نمايد که روح مقدس با او مخالفت مي کند. دختر با راهنمايي جادوگري پير به جستجوي کيناي مي رود تا پيمان را باطل کنند و ...

هر دو قسمت اين اثر به صورت دوبله شده در بازار موجود مي باشد و ما تماشاي اين انيميشن جذاب را براي همه سنين توصيه مي کنيم.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥ - سرباز زمين

اين همه پافشاري براي چه؟

 گويا دولت بردار نيست و هنوز بر احداث جاده از ميان منطقه حفاظت شده البرز مرکزي پافشاري مي کند. متأسفانه محمود احمدي نژاد با سماجت خاصي تلاش مي کند تا تصميمات خود را هرچند اشتباه و خطرناک عملي نمايد. و حتي حاضر به کوچکترين تجديد نظري هم نيست. البته هيچ هم بعيد به نظر نمي رسيد! مرد اول قوه مجريه که منابع طبيعي را سد راه توسعه بنامد، جاي هيچ انتظاري را از مديران ديگر باقي نمي گذارد. (و البته جاي درنگي براي مخالفت و انتقاد باقي  نمي گذارد.)

موضع گيري ها و اظهار نظرهاي او شباهت عجيبي به مواضع کشورهاي کمونيست (خصوصاً شوروي سابق) دارد. زماني که جنبش هاي سبز در غرب قوت مي گرفتند و صيانت از منابع طبيعي را گوشزد مي کردند، همين کشورها با طرح اين ادعا که غرب خواهان جلوگيري از پيشرفت کشورهاي در حال توسعه و شرقي است، به مخالفت با اينگونه حرکت ها پرداختند. حاميان محيط زيست از نظر آن ها يک مشت مرفه بي درد و بي غم بودند که از فرط بيکاري و شکم سيري! چنين نسخه هايي     مي پيچند. آن ها نيز توجه به منابع طبيعي و محيط زيست را سد راه توسعه مي دانستند. نتيجه را همه مي دانيم. به عنوان مثال آقايان کمونيست به بهانه خودکفايي و تبديل شدن به قطب اصي توليد پنبه در جهان، باعث خشک شدن درياچه آرال شدند. يعني نابودي يک اکوسيستم بي نظير با تمام جاندارانش به خاطر خودخواهي هاي يک عده انسان جاه طلب.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥ - سرباز زمين